داستان های خواندنیسرگرمی

زندگیه دیگه

دایی حیدر عمیقاً معتقد بود که زندگی کردن مهم‌ترین کار دنیاست.
وقتی می‌رفتیم خانه‌اش بلند می‌شد چایی دم می‌کرد، پیش‌دستی جلومان می‌گذاشت و میوه تعارف می‌کرد. می‌گفتیم: «دایی شرمنده‌مان نکن.» زن‌دایی می‌گفت: «دوست دارد این کارها را.» دایی حیدر می‌گفت: «این کارها اسمش زندگی کردن است. لذت می‌برم از مهمان پذیرایی کنم.» چند روز مانده بود به تحویل سال که خبر دادند دایی بر اثر سکته قلبی در بیمارستان بستری شده.

دلواپس و نگران خودمان را به بیمارستان رساندیم. دکتر گفته بود، اوضاع قلبش خیلی خراب است. گفته بودیم: «آقای دکتر، این دایی حیدر ورزش می‌کرد، به فکر سلامتش بود و اصلاً هیچ کاری نکرده که قلبش اذیت شود.» دکتر گفت: «کهولت سنه دیگه. خدا رو شکر روحیه‌اش خیلی خوبه.» می‌دانستیم که دایی حیدر به‌محض رسیدن به بیمارستان با همه دوست شده است. وارد اتاقش که شدیم، گفتیم: «خدا بد نده دایی.» خندید و گفت: «بد نبینید.

زندگیه دیگه. تولد داره، بزرگ شدن داره، فراز‌داره، فرود داره، مریضی داره. اصلاً زندگی همینه دیگه.» حرفی برای گفتن نداشتیم. همیشه همین بود. همه‌‌چیز را زیبا می‌دید و جزئی از زندگی. روز آخری که رفته بودیم بیمارستان، گفت: «تلویزیون را روشن کنید، سریال را ببینم.» به سختی نفس می‌کشید. آرام‌بخش مصرف کرده بود و چشم‌هایش مدام می‌رفت. چند ثانیه می‌خوابید و بعد دوباره چشمش را باز می‌کرد. آن وسط به نوه‌هایش زیاد نگاه می‌کرد و گاهی دستش را می‌گذاشت توی دست دخترش. ناگهان دایی حیدر گفت: «یه چیزی می‌گم، نپرید وسط حرفم.»

همه اندوهگین خیره شدند به لب‌های دایی. بعد شمرده و در میان نفس‌های کشیده‌اش گفت: «همه‌تون این سریال رو خوب ببیند. وقتی بعد مرگم بیام به خوابتون اولین چیزی که ازتون می‌پرسم اینه که تو این سریال این دو نفر با هم ازدواج کردند یا نه.» همه خندیدند و بعد دایی آرام گفت: «زندگیه دیگه، تا هستیم باید شاد باشیم.»

نوشته‌‌‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می‌کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه‌‌‌های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا