تاریخ: ۱۱:۰۷ :: ۱۳۹۶/۰۵/۱۹
شفا گرفتن دختر ده ساله میبدی در حرم علی بن موسی الرضا(ع)

آمدم ای شاه پناهم بده … این روزها در گوشه یکی از محلات میبد، انگار خبر های خاصی در جریان است. دیدارهای مردم از خانواده ای که تازه از مشهد علی بن موسی الرضا(ع) بازگشته اند، هر ناظری را به تعجب وا میدارد و انگار این زیارت، حال و هوایی دیگر داشته است… خبر شفا […]

آمدم ای شاه پناهم بده …

این روزها در گوشه یکی از محلات میبد، انگار خبر های خاصی در جریان است. دیدارهای مردم از خانواده ای که تازه از مشهد علی بن موسی الرضا(ع) بازگشته اند، هر ناظری را به تعجب وا میدارد و انگار این زیارت، حال و هوایی دیگر داشته است…
خبر شفا یافتن “مهدیه” دختر ده ساله اهل شهیدیه، قبل از رسیدنش به میبد، رسیده است و پدر و اقوام و همسایه ها بی صبرانه منتظر دیدار دختری هستند که تا قبل از رفتن به مشهد نمی توانست به درستی روی پای خود بایستد و یا بیش از دو سه قدم راه برود.
پدر مهدیه می‌گوید: همه احوالش را می پرسیدند و من می گفتم بگذارید برگردد، من هم چیزی نمی دانم و فقط احوالش را تلفنی شنیده ام: به محض رسیدنشان جلوی همان درب اتوبوس ایستادم تا ببینم درست شنیده ام و واقعایت دارد یا نه، و با دیدن او در پله های اتوبوس باور کردم لطف علی بن موسی الرضا(ع) را…
بعد از دو روز از برگشت مهدیه به دیدار این خانواده رفتیم. خانه ای شلوغ که جدا از بچه ها و زن های اقوام، داخل و خارج شدن دیگر اهل محله را هم شاهد است.
تو گویی فقط اهل محله نیستند که به این خانه رفت و آمد می‌کنند، بلکه فرشتگان عرشی خدا نیز، زائر این خانه و دیدار شفایافته علی بن موسی الرضا(ع) شده اند…
خانه پر از بچه های کوچکی است که سوغات های مشهد در دستشان، نشان از شادی مضاعف آنها دارد. و دخترکی میان اتاق راه می رود، نه مثل من و تو، بلکه با زحمتی بیشتر، اما راه می رود و نشان می دهد که از راه رفتن خود نیز چه دلشاد است …
مادر مهدیه شروع می‌کند: وقتی به دنیا آمدحالاتش نشان می داد که بیمار است، و در آزمایشها از بزرگی قلبش گفتند. تا ده ماهگی همیشه گریان بود و به این خاطر هم مراجعه به دکتر کار همیشگی ما بود.
خانم پاکدامن می‌گوید: دکترها می گفتند مشکلی ندارد، اما خودمان هم می دانستیم که این گریه ها نمیتواند بی دلیل باشد. ده ماهه که شد یکی از دکترها تشخیص داد که مهدیه دچار بیماری فلج مغزی یا CP است.
از همان تشخیص بود که “کاردرمانی” را تحت نظارت متخصص شروع کردیم و مهدیه تحت نظارت های کاردرمان قرار گرفت.

بعداً و با بزرگ شدن مهدیه تلاش ما این بود که حرکت داشته باشد و یک جا ننشیند، اما واقعا حرکت موثری نداشت، با اجبار و اصرار من هم گاهی دو قدم می رفت و به زمین می افتاد پاکدامن ادامه داد: تا نه سالگی، مهدیه همین طور بود، تا اینکه او را به تهران بردیم، و آنجا تحت عمل قرار گرفت.
بعد از عمل کمی حرکاتش بهتر شد ولی در راه رفتن او تاثیر چندانی نداشت.پدر ادامه داد: مهدیه می گفت مرا به مشهد ببر تا آنجا شفا بگیرم. البته حرف پدربزرگش نیز همین بود و این مشهد رفتن یکی از آرزوهای آنها بود. تا اینکه این بار جور شد تا همراه برخی از اقوام راهی مشهد شوند، خواستم با بلیط هوایی آنها را راهی کنم که مهدیه خواست با اتوبوس راهی شوند، و همین طور هم شد.
از اینجای قضیه را زن دایی مهدیه که همراهش بوده، تعریف می‌کند: به مشهد که رفتیم دو شنبه بود و تا پنجشنبه حرفی از این بحث ها نبود. دم غروب پنجشنبه که شد حرف هایی مبنی بر دخیل بستن مهدیه در حرم آقا شد.
زن دایی مهدیه این حرف ها را بارها برای همسایه ها و اقوام گفته است و معلوم است که حسابی برای تعریف این زمان ناب اشک ریخته است، اما باز هم بغض های تمام نشدنی در کلامش موج می زند: نماز مغرب و عشاء را که خواندیم مهدیه را کنار پنجره فولاد بردیم و آنجا به ضریح بستیم. پدر بزرگ مهدیه نیز کنار او ماند و ما رفتیم تا به دعای کمیل برسیم…
بعد از دعای کمیل بود که رفتیم کنار نگهبانی حرم تا یکی از اقوام که همراهمان بود، دنبال مهدیه و پدربزرگ بروند…
بعد از مدتی مهدیه با پای خودش بیرون آمد وپشت سرش پدربزرگ و همراهمان و آن هم با چشمی پر از اشک؛ مهدیه بیرون آمد،
دور می زد، و راه می رفت …با گریه و ناله دنبالش رفتیم و گریه ما، مردم و خادمین را به آنجا کشاند؛ حالا روسری مهدیه بود که بین مردم به نیت شفا تکه تکه میشد و خادم ها برای آسایش مهدیه او را با ویلچر، سریع از معرکه بیرون بردند …
اما کنار پنجره فولا چه اتفاقی افتاد؟
پدربزرگ مهدیه می‌گوید: نشسته بودیم که مهدیه گریه می کرد. معلوم بود نمی خواهد آنجا تنها باشد. مهدیه گفت بیا از اینجا برویم، گفتم: باباجان تو که نمی توانی راه بروی، بنشین تا بیایند دنبالمان، من هم که پایم درد می‌کند و نمی توانم تو را ببرم…می گوید: مهدیه گفت: می توانم خودم بیایم، پاهایم داغ شده اند و می توانم راه برم، و با گریه می خواست بلند شود و از آنجا برویم.
مهدیه با کمک پدربزرگ و یکی از اقوام تا نزدیک سقاخانه و با گرفتن زیر کتف و دستانش می آید و از آنجا می خواهد که رهایش کنند؛ و اینگونه تا در نگهبانی و با پای خودش می آید…اینجا دیگر نوبت حرف زدن مهدیه می‌شود…
مهدیه انگار نوری به چهره اش دویده و آسمانی شده است، دیدنش انسان را شاد می‌کند، و یاد امام رضا(ع) می اندازد، سخت است درک کردنش اما این دختر مورد لطف امام رئوف قرار گرفته و وجودش موجب برکت و خیر است …تکلم درستی نمی کند اما به راحتی می توان شنید؛ هر چند همه چیز را هم نمی گوید: زیاد گریه کردم، پاهایم داغ شد و خواستم راه بروم و وقتی دستم را رها کردند راه رفتم …می گوییم: آنجا چه اتفاقی افتاد؛ مکث می‌کند: هیچی؛ پاهایم داغ شد و فهمیدم که می توانم راه بروم و …می گوییم: دعا کردی؟
می گوید: برای همه مریض ها دعا کردم …می گوییم: برای بیماری خودت هم دعا کردی؟می گوید: بله گریه هم کردی؟
بله، گریه کردم و این را با بغض می‌گوید …و ادامه می دهد: قبلا همیشه سر نماز هم دعا می کردم، هم برای مریض ها هم برای خودم …و ما ماندیم و نگاه های نجیب مهدیه طالبی، دختری که نظر لطف امام رضا را همراه با خود به میبد سوغات آورده است …
می خواهیم کمی راه برود و با اشتیاق این کار را می‌کند…
خانواده طالبی، به درخواست آستان قدس در حال تکمیل مدارک پزشکی و ارسال سوابق بیماری او هستند…
اما هیچ چیز نگاه مهدیه نمی شود، انگار این چشم ها چیزی را در کنار پنجره فولاد دیده است که گفتن و شنیدنش، آدم محرم می خواهد …

 

منبع : ido.ir